|
به
نام نامي دوست
سلام
سلامي به طراوت نسيم
و به گرماي عشق
منم، يه غريبه، يه
غريبه كه آشنا شد، يه غريبه كه عاشق شد، يه غريبه كه ديوانه شد، و يه آشنا خواست تا
ديگه غريبه نباشه، يه آشنا پيدا كرد، يه آشناي گرم و صميمي، خوشحال شد و با خودش
گفت:« ديگه غريبه نيستم، منم مثل همه ي آدمها يه آشنا دارم...»
آشناي اين غريبه
آشناي خوبي بود، قدر غريبه رو ميدونست، اون دوتا مثل دو تا پرستوي عاشق با هم پرواز
مي كردن. پرواز كردن و پرواز كردن، از آسمون هاي زميني گذشتن، به يه آسمون جديد
رسيدن، يه آسموني كه همه با هاش غريبه بودن، غير از اين دوتا آشنا، آسمون قصه ي ما
يه اسم داشت، اسمش آسمون عشق بود، دو پرستو پرواز كردن تا به اوج اين آسمون رسيدن،
اوجش خيلي قشنگ بود، دو پرستو همه چيز رو، همه ي زيبايي ها رو در خودشون مي ديدن،
هيچي براشون مهم نبود غير از خودشون...
غريبه كه حالا ديگه
غريبه نبود، يه آشنا داشت، آشناش رو خيلي دوست داشت، آشناش هم به اون گفت كه دوسش
داره، اونا عاشق هم بودن، يه روز توي اوج آسمون عشق آشنا دل غريبه رو شكست، بهش گفت
كه مي خواد بره، مي خواد بره يه جاي دور، غريبه اي كه داشت دوباره غريبه مي شد نمي
خواست آشناش رو از دست بده، به هر دري زد، ولي آشنا رفت، بهش التماس كرد، ازش خواهش
كرد، ولي اون رفت...
بعد از رفتن آشنا
غريبه غربت رو احساس كرد، به هر دري زد كه آشنا رو پيدا كنه، به محل پرواز پرنده
هاي بزرگ مصنوعي رفت، به جايي رفت كه يه بار آشنا بهش گفته بود اونجاست، به يه خونه
ي سفيد رسيد كه يه درخت قشنگ روبروي پنجرش بود، مي گفتن خونه ي آشناي غريبه ي
بيچاره اونجاست، ولي آشنا اونجا هم نبود...
غريبه كه حالا همه ي
دار و ندارش رو از دست داده، دلش گرفت، تصميم گرفت براي آشنا يه نامه بنويسه، ولي
هيچ آدرس و نشونه اي از آشنا نداشت...
حالا اون غريبه داره
نامه رو مينويسه ولي فكر نمي كرد، وقتي داره نامه رو مينويسه، اشك هاش روي دستاش
بريزه، يادش بخير يه روز كه غريبه گريش گرفته بود، آشنا اشكهاي اون رو برداشت و با
اشكهاي خودش قاطي كرد، لحظه ي قشنگي بود...
غريبه مي خواد گله
كنه، به خاطر همه چيز، به خاطر حميد و سهيل و علي، به خاطر دروغ، به خاطر عشق...
ولي مهم نيست، غريبه
فقط يه چيز مي خواد، مي خواد به آشناش بگه:« اگه باغبون هات از هم جدا باشن، اگه
گلي باشي كه پر از خاري،اگه بيماري يا آفتي داشته باشي، يا هر گلي باشي با هر مشكلي
باز هم غريبه مي گه بيا آشنا ي من شو.»
غريبه ديگه وقتي
نداره، داره به يه سفر بلند مي ره، كاش مي شد يكي به آشنا بگه برگرده، كاش بهش مي
گفتن غريبه چقدر دوسش داره، كاش بهش مي گفتن غريبه عاشقشه، آره عاشقشه، از تمام
وجودش دوسش داره...
امروز دل غريبه
شكسته، كاش آشنا براش دعا مي كرد، دعا مي كرد، خيلي دعا مي كرد، دعا مي كرد تا دعاش
مستجاب شه، دعا مي كرد غريبه بره، بره تا ديگه نباشه، بره به يه دنياي ديگه، بره
اونجا تا آشنا ديگه غريبه اي نداشته باشه.
غريبه تنها شده و فقط
دو روز ديگه تاسفرش مونده، سفري كه اگه بخواد بره حتماً بايد كلاه سرش بزارن، غريبه
از آشنا مي خواد توي اين دو روز با هاش تماس بگيره، بهش نامه بده...
غريبه يادگار هايي رو
كه آشنا بهش داده بود، براي آشنا فرستاد، خيلي براش سخت بود ولي مطمئن بود كه يه
روز آشناش بر مي گرده و دوباره اون ها رو براش مي آره، غريبه به اميد اون روز زنده
ست...
مـ. (101)
17 آذر 1383
¤
پيام هاي ديگران
|